تبليغاتX
دل نوشتــــــــــــــــــــــــــــــــه - متاسفم...
متاسفم...
 

متاسفم...
قدر یک ابر که از غصه ی قهر خورشید پشت دیوار آسمون هق هق می کنه، متاسفم...
هم برای خودم و هم برای بقیه...
و دلم می سوزه...
که تمام نردبان هایی رو که به حرمت و دوستی ختم می شد، شکستیم.
راهمان آسمان بود و مقصد خورشید. نردبان اما وقتی شکست، همه ته چاهی در یک بیابان بی آب و علف افتادیم و حالا می کوشیم بالا بیاییم... ولی چه تلاش بیهوده ای. باز هم انگار «بال» می خواهیم... کسی دارد...؟!
...و الآن ته همان چاه، عین بچه ها – با همان کودکی و همان معصومی و همان نادانی – نشسته ایم و به این فکر می کنیم که چرا این طور شد...
...و من می خندم. یک جور تلخ. چون بچه ها «کودکانه» اشتباه می کنند. ما ولی «بزرگانه» خطا کردیم...
قابل بخشش هست آیا قضاوت ...؟
دلم می سوزه... 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت12:6 بعد از ظهرتوسط عسل |