خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی
قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو توی جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره
هر وقت این آهنگ سیاوش قمیشی رو گوش می دم یادچشمای عسلی زهرا کوچولو می افتم .سال ها پیش بود ولی همیشه اون نگاه معصوم و بیگناهش توی ذهنمه . و حسرت دیدن لبخندش، که هیچ وقت ندیدم . آقا جونم هفته ای دو روز می رفت دیالیز، اونجا بود که زهرا کوچولو رو دیدم یه دختر خیلی زیبا با موهای خرمایی و چشمای عسلی 6یا 7 ساله البته این حدس من بود چون بعد فهمیدم 12 سالشه . اولا با پاهای کوچولوی خودش می آمد ولی بعدها که پاهاش قادر به حرکت نبودند بغل مادرش بودو بعد روی تخت و شیلنگ های دستگاه که بهش وصل می شدند و نگاه سرد زهرا و هر چند گاهی یه ناله و دیگر هیچ........
پهلوش می نشستم باهاش حرف می زدم هیچی نمی گفت فقط نگام می کرد مادرش می گفت زهرا، خانم باهات حرف میزنه جولب بده ولی بازم سکوت و نگاه ...........نگاهی که هزاران حرف داشت برام...........یه روز یه جعبه موزیکال براش بردم فکر می کردم مثل همه ی بچه ها کلی خوشحال میشه و ذوق می کنه . جعبه رو دادم دستش گفتم : زهرا کوچولو ببین چقدر قشنگه .
جعبه رو بدون هیچ حسی به دست مادرش داد و حتی نگاش نکرد و باز منو در حسرت دیدن لبخندش گذاشت
مادرش گفت : زهرا ، تشکر کن تو که دختر بی ادبی نبودی. و من با خود فکر می کردم چقدر ساده لوح بودم که فکر می کردم یه جعبه می تونه یه دختر کوچولوی دلشکسته رو که در زندگیش هیچ امیدی نداره رو خوشحال کنه .
تا اون روزی که زهرا کوچولو ی ناز دیگه هیچ وقت نیومد . خوابید بی درد و غصه ولی می دونم یه روزی میبینمش دوباره توی اون دنیایی که آدمک نداره و اون با چشمای عسلیش نگام می کنه ولی این دفعه می دونم منو در حسرت دیدن لبخندش نمی ذاره.



