تبليغاتX
دل نوشتــــــــــــــــــــــــــــــــه
نـــــوروزتـــــــان‌ مـــــبــــــــارك‌

 

امسال عید با سال های قبل خیلی فرق می کنه . امسال هرچه به سال نو نزدیک تر میشیم بغضم بیشتر می گیره.

موقع سال تحویل دعا برای شفای مریض ها یادتون نره.

 

ای گرداننده ی دل ها و دیدگان

ای پدید آورنده ی روزها و شب ها

ای تغییر دهنده ی سال ها و حالات

تغییر ده حال ما را به بهترین حالات

 

نـــــوروزتـــــــان‌ مـــــبــــــــارك‌

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت10:46 قبل از ظهرتوسط عسل |
بازم بخش دیالیز و خاطره ها و دردها

دیروز بازم من موقع دیالیز پیش آقا جونم بودم . دیالیزی ها امروزم یه مهمون تازه داشتند .یه پسر کوچولوی 9 ساله . بازم چشمای سرد معصوم یه کودک و یه تن نحیف که بایدکوهی از درد رو تحمل کنه. یه چیزی در همه ی بچه هایی که میان اینجا مشترکه ،این که هیچ وقت به سوالاتون جواب نمیدن ، فقط نگاتون می کنند بی هیچ سخنی .

از مادرش پرسیدم  برای پیوند کلیه فکری کردید، به من گفت : یه خونه کلنگی داریم با 4 بچه ی دیگه . پدرش هم که پارسال فوت کرده من چطور می تونم از پس هزینه هاش بر بیام. برای عمل پیوند هم باید بریم مشهد .

حقیقت تلخی رو فهمیدم ، سعید کوچولو، تو هم سرنوشتت با زهرا کوچولوی من یکیه . دلم خیلی گرفت غرق نگاه سعید بودم با شلنگ هایی که بهش وصل شده بود یهو یه خانم محترم جلوم اومد  به من گفت :خانم ما داریم برای باز سازی مرقد امام حسین کمک جمع می کنیم خدا خیرتون بده انشالله که مریضتون شفا پیدا کنه شما هم در این امر خیر شرکت کنید. گفتم کیفم همرام نیست خانوم . نتونستم بگم نمی تونم .نتونستم بگم  با این پولا چقدر از این بچه ها رو میشه درمان کرد . نتونستم بگم امام حسین مظهر آزادگی و مردانگی منو نمی بخشه اگه سعید کوچولو بمیره و من مرقدش رو بسازم  بعدش هم وهابیون یه بمب بذارن و منفجرش کنند .

مگر پیامبرمون نگفته : چراغی که به خونه رواست به مسجد حرام است. هزاران چرای بی جواب دارم...

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت10:18 بعد از ظهرتوسط عسل |
Last Touch, Iraqi woman and her son

 

Last Touch, Iraqi woman and her son...

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت2:37 قبل از ظهرتوسط عسل |
هر نگاهش تمنای هزار کمک

هر نگاهش تمنای هزار کمک و قلبمون بی قرار از درماندگی. تا کی باید بشینیم و درد کشیدنش رو تماشاکنیم . بازم دیدن چهره ای که هیچ چیز نمی تونه گل لبخند روش بکاره. خدایا من چرااین همه ناتوانم ؟ این همه درد بی امون . و من تنها تماشاگری بیش نیستم . دیروز رگهاش دیگه کشش دیالیز رو نداشت . اگه دیالیز نشه چی پیش میاد؟ اگه عزیز ترین ت توی رودخونه دست و پا بزنه و تو دستت به دستش نرسه چی میشه؟ روزای سختی رو داریم سپری می کنیم . ای خدا  نمی خوام بابا جونمو از دست بدم. نمی خوام درد هم بکشه.

 

وقتی دردت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید !

وقتی دردت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم! وقتی

اشك میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض

آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق

خسته از پرواز !

+نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت10:21 قبل از ظهرتوسط عسل |